شمس الدين حافظ

250

سفينه حافظ ( فارسى )

ز ملك تا ملكوتش « 1 » حجاب برگيرند * هر آنكه خدمت جام جهان‌نما بكند طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك * چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند تو با خداى خود انداز و كار دل خوش دار * كه رحم اگر نكند مدعى خدا بكند ز بخت خفته ملولم بود كه بيدارى * بوقت فاتحهء صبح يك دعا بكند بسوخت حافظ و بوئى ز زلف يار نبرد * مگر دلالت اين دولتش صبا بكند

--> ( 1 ) غرض عالم خاكى تا عالم نورى ، يعنى از انسان تا فرشته . - سعى كردم كه در محضر مزبور شركت نمايم - آن‌روز چند نفر مستشرق هم حضور داشتند مرحوم اورنگ نماينده مجلس شوراى ملى مأمور انتقاد از نوشتجات مرحوم كسروى و دفاع از شعراء بود كه در مجله پيمان درج شده بود - اما بشرح دفاع از مولانا و شيخ عطار و سعدى كه مدت دو ساعت مرحوم اورنگ به آن پرداخت و الحق به خوبى از عهده برآمد و از موضوع ما خارج است نمىپردازم - فقط در مورد حافظ كه مرحوم كسروى مدعى شده بود كه اشعار حافظ فاقد معنى و براى مثال غزل شماره 118 را بمطلع : گر مىفروش حاجت رندان روا كند ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند . انتخاب و خواستار فهم معنى اين بيت شده و ضمنا آن را فاقد معنى دانسته بود و مرحوم اورنگ كه دو ساعت صحبت كرده و خستگى كاملا در قيافه‌اش پيدا بود رو بمرحوم كسروى كرد و گفت : آقاى كسروى ، معروف است كه اگر كسى بحافظ اهانت كند خواجه خودش حساب مدعى را مىرسد حالا ما هم متوسل به خواجه مىشويم و همين غزل را كه شما مدعى هستيد فاقد معنى است مىخوانيم - ديوان حافظى كه قبلا روى ميز مرحوم اورنگ بود باز شد و غزل مزبور قرائت و چون بيت دوم كه بلافاصله پس از بيت اول به اين شرح قرائت شد : در كارخانه‌اى كه ره عقل و علم نيست * و هم ضعيف راى فضولى چرا كند غريو از حاضرين برخواست و مرحوم كسروى سر را به زير انداخت و منتظر خاتمه كار نشد و از جلسه خارج گرديد - در اين جلسه من مرحوم كسروى را قيافتا شناختم اما تصادف در اندك مدتى كار خود را كرد و من و كسروى در خيابان فرهنگ همسايه ديوار به ديوار هم شديم ولى كوچك‌ترين رابطهء همسايه‌گرى با هم نداشتيم تا اينكه مرحوم خليل جنتى دائى من كه آن‌وقت در قيد حيات -